همايونخرم در 11،10 سالگي به مكتب استاد صبا راه يافت و به علت استعداد شگرف در 15-14 سالگي يكشبه ره صدساله را پيمود و به عنوان نوازنده 14ساله، در راديو ساز تنها اجرا كرد. بعدها در بسياري از برنامههاي موسيقي راديو، خصوصا در برنامه گلها، به عنوان آهنگساز، سوليست ويلن و رهبر اركستر آثاري باارزش ارايه داد. او به پاس احترام به استاد ابوالحسن صبا بخش جداگانهاي از كتاب خاطرات هنري خود (غوغاي ستارگان) را به ايشان اختصاص داده و در آن به ميزان تاثيرگذاري صبا در موسيقي ايراني و جايگاه والاي ساز ويلن اشاره كرده است. در گفتوگوي زير به خاطرات خود از كلاسهاي صبا و چگونگي تدريس او و مكتبش اشاره ميكند.
آقاي خرم! شما تقريبا نكته نگفتهاي از خاطرات خود را از دوران فعاليت هنري با انتشار كتاب ارزشمند خاطراتتان، باقي نگذاشتهايد اما قطعا مخاطبان زيادي هستند كه كتاب شما را نخواندهاند. ظاهرا شما يادگيري ويلن را از همان ابتدا نزد استاد ابوالحسن صبا شروع كردهايد...
بله، آن روزگار خدمتكاري در خانه ما كار ميكرد كه يكي از كارهايش اين بود كه چوبهاي خيلي خشك را براي هيزم مطبخ جمع ميكرد. من به ياد دارم كه چوبهاي صافتر و تميزتر را دور از چشم او برميداشتم و به آنها سيم ميبستم كه ساز بسازم. اين باعث عصبانيت خدمتكار ما شده بود و حتي شكايت من را به مادرم كرد كه: اين همايون خان براي ما زندگي نگذاشته است و همه چوبهاي خشك را برميدارد و با آن ساز درست ميكند... مادرم بدون اينكه من را دعوا كند، برايم يك ويلن اسباب بازي خريد تا ديگر مزاحم كار خدمتكار نشوم.
چه شد كه اولين بار نزد استاد صبا رفتيد؟
اولين ديدار من با استاد صبا به همراه خانم فرح ركني بود كه بعدها همسر آقاي ابوالحسن ورزي، شاعر گرانقدر معاصر شدند. ايشان با خواهر بزرگتر من دوست بودند. وقتي خانم فرح ركني به خانه ما آمد، ديد كه من دارم يكي از تصنيفهاي آن زمان را با همان ساز اسباببازي ميزنم و همان روز به مادرم گفت كه به نظر من همايون استعداد موسيقي خوبي دارد و حيف است كه استفاده نكند. مادر من از اين حرف خيلي استقبال كرد ولي گفت نميدانم چه كار كنم. ايشان در آن زمان شاگرد استاد صبا بودند و پيشنهاد كردند كه من هم به كلاسهاي استاد بروم كه اتفاقا خيلي هم به منزل ما نزديك بود. اينجاست كه به ياد اين بيت از مولانا ميافتم كه ميگويد: «از سبب سازيش من سوداييام/ وز سبب سوزيش سوفسطاييام»
يعني ميخواهم بگويم اگر همه اين سببها دست به دست هم نميداد من به مكتب استاد صبا راه نمييافتم. بتهوون در جملهاي ميگويد: «استاد، استاد ميسازد!» به نظر من اگر كسي استعدادي داشته باشد، آن استعداد نزد يك استاد خوب ميتواند شكوفا شود و به جايي برسد.
خلاصه اينكه دو روز بعد من نزد استاد صبا رفتم و خانم ركني به ايشان گفتند: «همايون استعداد زيادي در موسيقي دارد و ميخواهد ويلن ياد بگيرد.» استاد صبا مرا صدا كرد و گفت: «دستت را ببينم بابا جون!» البته از همان اول تا آخرين روزهايي كه من خدمت ايشان ميرسيدم من را با همين لفظ «بابا جون» صدا ميكرد. حتي تا موقعي كه من ويلن يك و تكنواز اركستر ايشان شده بودم.
منظورشان از ديدن دستهاي شما چه بود؟
ايشان دستهاي مرا ديدند تا بررسي كنند كه انگشتان من آمادگي نواختن ويلن را دارند يا نه. درنهايت ايشان به من آدرس يك مغازه ويلنفروشي در خيابان بهارستان را دادند و من هم رفتم يك ويلن خريدم. ويلني كه خريدم يك ويلن چهار چهارم بود، چون در آن زمان ويلني كه با ابعاد استاندارد مخصوص بچهها باشد، وجود نداشت. يادم هست كه وقتي ويلن را زير چانهام ميگذاشتم تناسب ويلن با قد كوچك من، به گونهاي بود كه يك مثلث قائمالزاويه متساويالساقين را تشكيل ميداد. در هر صورت كلاسهاي من با استاد صبا آغاز شد.
درباره نحوه تدريس استاد صبا خيلي سخن گفته ميشود. ظاهرا يك شيوه تدريس منحصربهفرد داشتهاند. ممكن است قدري در اينباره بگوييد؟
ايشان در تدريس ويلن خيلي ساده و تند جلو ميرفت كه الان كه به آن فكر ميكنم ميتوانم فلسفه آن شيوه تدريس را درك كنم. خود من مدتها با شاگردانم كار ميكنم تا بتوانند ساز را در دستشان بگيرند يا آرشه بكشند. تازه بعد هم تا مدتي تنها يك سيم را به آنها آموزش ميدهم. اين البته متدي است كه در ويلننوازي ايراني به آن رسيدهام و فكر ميكنم شيوه درستي باشد. به هر رو شيوه تدريس استاد صبا به اين ترتيب بود كه در شروع كار دايرهاي ميكشيدند و نتها (دو، ر، مي، فا، سل، لا، سي) را روي آن مينوشتند و بعد جاي آنها را روي خطوط حامل به شاگرد ميآموختند. بعد از آن در جلسه بعدي اوزان مختلف و كششها را مثل گرد، سفيد، سياه، چنگ و... را آموزش ميدادند و سريعا يك پيشدرآمد ساده هم درس ميدادند كه من خوب به خاطر دارم كه اين پيشدرآمد، پيشدرآمد دشتي و از ساختههاي موسيخان معروفي (پدر جواد معروفي) بود. در جلسات بعد هم ضربهاي سهتايي يا ششهشتم را درس ميدادند و بعد از آن يكرنگ به شاگردان ياد ميدادند و به همين ترتيب جلسات بعدي تكيهها و حروف زينت بود و بسيار فشرده آموزش ميدادند. در هر صورت حداكثر بعد از دو ماه آموزش رديف خودشان را شروع ميكردند، البته امروزه اين روش آموزش واقعا تعجببرانگيز است.
شما كلاس استاد صبا و رابطه شاگردانش با او را در كتاب خاطراتتان به داستان «سيمرغ منطقالطير عطار» تشبيه كردهايد. دليل اين تشبيه در چيست؟
چون رديف استاد صبا بسيار مشكل بود، بعضي از شاگردان وقتي به ابوعطا ميرسيدند، ديگر به كلاس نميآمدند. عدهاي هم بعد از رسيدن به بيات ترك و بعضيها هم بعد از رسيدن به سهگاه به كلاس نميآمدند و اين وضعيت ادامه داشت. بعدها به اين نتيجه رسيدم كه استاد صبا به دنبال افرادي ميگشت كه با تمام مشكلات عاشق موسيقي باشند و تمرين زيادي بكنند. من مدام فكر ميكنم كه صبا به اين بيت از مولانا ميانديشيد كه: «عشق از اول سركش و خوني بود/ تا گريزد هر كه بيروني بود.»
استاد صبا چون استاد برجستهاي بود، همه ميخواستند نزد او ويلننوازي را ياد بگيرند اما متد آموزشي بسيار مشكلي داشت كه هر كسي نميتوانست آن را تا انتها دنبال كند. بنابراين من با همه سن كمي كه داشتم، اين گريختنها را ملاحظه ميكردم و بايد بگويم كه اين گريختن در كتاب سوم صبا هم اتفاق ميافتاد. تازه اينها همه مرحله يادگيري بود نه مرحله كسب معرفت واقعي و حالا ميفهمم كه صبا به دنبال عاشق واقعي موسيقي ميگشت تا بتواند مقاومت كند و راه را ادامه دهد.
زماني كه روحالله خالقي هنرستان موسيقي را تاسيس كرد، استادان زيادي موظف شدند كه رديف موسيقي ايراني را به نت دربياورند كه از جمله آنها ميتوان به موسيخان معروفي، محجوبي، استاد صبا و... اشاره كرد. اما رديف استاد صبا هنوز هم در هنرستان موسيقي تدريس ميشود. ويژگي اصلي دورههاي ويلن او چيست كه هنوز هم تدريس ميشود؟
به نظر من يكي از ويژگيهاي اصلياش اين بود كه اول صبا خودش را كامل كرد بعد دست به نوشتن رديف و... زد. بايد اين نكته را يادآور شوم كه وقتي در كودكي چيزي ميآموزيم، مثل نقشي است كه به سنگ زدهايم و در ذهن و جان ما ميماند. صبا بهترين شاگرد ميرزا عبدالله بود و چون سهتار را در كودكي نزد او كار كرده بود، رديف را هم از او آموخت. تار را هم نزد آقاحسينقلي و درويشخان ياد گرفت. بنابراين استاد صبا از رديف قديم موسيقي ما سرشار بود و بعد هم نسبت به زمان آن را تغيير داد. يعني جايي كه به معرفت موسيقي رسيد تازه دست به نوآوري زد. وقتي صبا به درك درستي از موسيقي ايراني رسيد به دنبال ساز ويلن رفت كه به آن عشق ميورزيد و سعي كرد كه شخصيت مستقلي به آن بدهد و آن را از كمانچه جدا كند. يعني ميخواست ويلن صداي كمانچه ندهد و صداي خودش را داشته باشد اما در عين حال در گوشهها و رديف موسيقي ايراني درست صدا بدهد. به همين دليل سعي كرد گوشههاي كسلكننده و طولاني را در رديف مجلسي خودش حذف كند تا هم هنرجو راحتتر رديفها را ياد بگيرد و هم شنونده خسته نشود، بنابر اين در وهله اول رديف ايراني را براي ويلن خلاصه كرد، بعد هم اسمهاي گوناگوني كه براي يك گوشه بود را حذف كرد چون صبا اعتقادي به اسم گوشهها نداشت و محتواي آنها برايش مهم بود. به نظر من هم در موسيقي ايراني كساني موفق ميشوند كه بتوانند محتواي موسيقي را درك كنند.
صبا حدود 3000 شاگرد بهطور مستقيم و غيرمستقيم داشت اما از اين بين تنها پنج، شش نفر توانستند براي موسيقي ايراني مفيد باشند و گلها را تشكيل دهند و در موسيقي گلها آثاري به وجود آورد. چون اين كار، كاري نيست كه تنها با يادگيري ميسر شود، يك شاگرد، اول بايد دريافت كند بعد به شناخت و معرفت موسيقي برسد. معمولا هنر موسيقي كاري نيست كه همه كس بتواند آن را ادامه دهد و تنها كساني كه به معرفت ميرسند، ميتوانند اين سلسله را ادامه دهند.
شما پس از چندي آموزش ديدن نزد استاد صبا به راديو راه يافتيد، چطور شد كه به راديو رفتيد؟ خود استاد صبا معرف شما بودند؟
كلاسهاي استاد صبا هميشه به گونهاي بود كه شاگردان به همراه استاد ساز ميزدند. يك روز كه من ميخواستم گوشههاي دستگاه نوا را براي استاد بزنم استاد صبا رو به من كرد و گفت تنهايي بزن. من تعجب كردم، چون هميشه آن طنين صداي ساز صبا كه با صداي ساز ما ادغام ميشد اعتماد به نفس بيشتري به ما ميداد. در هر صورت من شروع كردم به نواختن و وقتي تمام شد استاد صبا به من گفت: «بابا جون برو راديو!»
در آن زمان راديو براي افراد با استعداد امتحاني برگزار ميكرد و افرادي كه در آن قبول ميشدند در اركسترهاي راديو از آنها استفاده ميشد و اگر خوب نوازندگي ميكردند حتي از آنها بهعنوان تكنواز هم استفاده ميشد. بنده هم به توصيه استاد صبا در اين امتحان شركت كردم. عدهاي در اين امتحان رد شدند و چند نفري براي اركستر پذيرفته شدند ولي براي من نوشته بودند كه ايشان علاوه بر اركستر بايد بهعنوان تكنواز نيز در راديو برنامه اجرا كند. به اين ترتيب درسال 1324 و در 15سالگي براي اولين بار من به راديو راه يافتم. البته قبل از اولين اجرايم چند باري اعلام كردند كه: «جمعه شب، ساعت 9:45، برنامه تكنوازي ويلن همايون خرم، نوازنده 14ساله از راديو پخش خواهد شد.» البته من اعتراض كردم كه من 15ساله هستم ولي آنها نظرشان بر اين بود كه عدد 14 شاعرانهتر است و در مجموع عدد 14 براي آنها جالبتر بود. اولين اجراي من هم براي قدرداني از زحمات مادرم در دستگاه همايون بود چون او اين دستگاه را خيلي دوست داشت و اصلا به دليل علاقهاي كه به اين دستگاه داشت، نام مرا همايون گذاشت. گوينده اين برنامه تقي روحاني بود و اعلام كرد كه همايون خرم، نوازنده 14ساله، قطعاتي را در همايون اجرا خواهد كرد. خلاصه آنكه فرداي آن روز اسم ما همه جا پيچيده بود. اما كلاسهاي استاد صبا ادامه داشت و بعد از نوا من راست پنجگاه را آموختم و بعد هم يكسري رنگهاي بهخصوص با آرشهكشيهاي خاص را ياد گرفتم كه همه مقدمهاي بود تا بتوانم كتاب سوم را شروع كنم.
آموزش ديدن شما نزد استاد صبا جمعا چقدر طول كشيد؟
من حدود هفت سال نزد استاد صبا ساز ويلن را ياد گرفتم و در سالهاي آخر ديگر ميتوانم به جرات بگويم كه عده معدودي از همدورهايهاي من كه نزد صبا ميآمدند، مانده بودند. اين هم به دليل همان معرفتي است كه پيشتر به آن اشاره كردم. يادم هست كه در اتاق انتظار شاگردان تابلويي نصب شده بود كه روي آن نوشته بود: «آنجا كه سخن باز ميماند موسيقي آغاز ميشود.» من كه در عالم كودكي معناي آن را درست درك نميكردم، پيش خودم فكر ميكردم كه حتما در مكاني كه صحبتي نباشد و حرفي براي گفتن پيش نيايد، موسيقي برقرار ميشود. مدتها گذشت تا اينكه سن و سالم بالاتر رفت و با موسيقي آشناتر شدم و تازه آن موقع متوجه معناي عميق اين عبارت شدم كه در حقيقت موسيقي ناگفتههاي دل را با زبان ساز بيان ميكند؛ ناگفتههايي كه با هيچ زباني و با هيچ كلمه و جملهاي نميتوان آنها را بيان كرد. در حقيقت موسيقي بهترين بيانگر احساسات آدمي است كه هيچ زباني توانايي توصيف آنها را ندارد؛ حالاتي مثل غم، شادي، سوگواري، هجران، عرفان و... .
استاد صبا آن چيزي كه به نظرشان ميرسيد را به من ياد ميدادند و البته من هم براساس استعدادم آنها را دريافت ميكردم وگرنه دانش و معرفت موسيقي استاد صبا گستردهتر از اين حرفها بود. استاد صبا آنچه ميدانست به شاگردانش آموزش ميداد و امكان نداشت كه سوالي از او بپرسي و او پاسخ آن را ندهد.
آقاي خرم، شما در برنامه گلها هم حضور داشتيد، نواختهايد و آهنگسازي كردهايد. استاد صبا هم مدتي در آنجا حضور داشتند و كمي بعد كلا از راديو هجرت كردند و رهبري اركستر اداره هنرهاي زيبا را بر عهده گرفتند. دليل اين كار چه بود؟
استاد صبا رهبر اولين اركستر برنامه گلها شد و ايشان از شاگردان خود براي ويلننوازي دعوت كرد كه از اين ميان بنده و آقايان تجويدي، ميرنقيبي، بديعي و شاهپوري به اركستر گلها رفتيم. پيانوي اين اركستر را مرتضيخان محجوبي ميزد، تمبك: حسين تهراني، تار: ابراهيم سرخوش، قرهني: وزيريتبار و... و آهنگهاي آقاي محجوبي را اجرا ميكرديم و تا مدتي اين برنامهها را ادامه داديم. اما استاد صبا در آخرين سالي كه همراه ايشان در برنامه گلها بوديم ظاهرا چند مرتبه كمي تاخير داشتند كه همين مساله از طرف مسوول وقت موسيقي راديو متاسفانه سبب عكسالعملي شد كه به هيچوجه در شأن استاد صبا نبود و ايشان بعد از اين جريان ديگر هرگز به راديو نرفتند. از طرفي بلافاصله از ايشان دعوت شد كه سرپرستي اركستر بزرگ «اداره هنرهاي زيبا» را كه بعدها به «وزارت فرهنگ و هنر» تغيير نام داد برعهده بگيرند. در همين زمان بنده در سد كرج مشغول به كار بودم كه نامهاي از طرف اداره هنرهاي زيبا دريافت كردم كه استاد صبا از من دعوت كرده بود بهعنوان سوليست ويلن در اركستر ايشان برنامه اجرا كنم. البته فعاليت استاد صبا در اين اركستر چندان به طول نينجاميد.
ظاهرا رابطه استاد صبا با شاعران آن دوران هم بسيار خوب بوده است و محفلهاي دوستانه زيادي با شعرا داشتهاند...
اتفاقا به نكته خوبي اشاره كرديد. رابطه ايشان با استاد شهريار خيلي خوب بود و به نوعي ميتوان گفت رفيق گرمابه و گلستان بودند. استاد شهريار چند شعر براي صبا گفتهاند مثل: بزن كه سوز دل من به ساز ميگويي/ ز ساز دل چه شنيدي كه باز ميگويي... .
و اين شعر را هم در غم درگذشت استاد صبا گفتند:
عمر دنيا به سر آمد كه صبا ميميرد/ ورنه آتشكده عشق كجا ميميرد
صبر كردم به همه داغ عزيزان يارب/ اين صبوري نتوانم كه صبا ميميرد
به غمانگيزترين نوحه بنالي اي دل/ كه دلانگيزترين نغمهسرا ميميرد
البته در آخر هم اشاره ميكند كه: شهريارا نه صبا مرده، خدا را بس كن/ آنكه شد زنده جاويد كجا ميميرد؟
البته در زندگي من هميشه دو افسوس بزرگ وجود دارد. يكي اينكه زماني كه استاد صبا فوت كردند من در سد كرج و مشغول كار بودم و نكته ديگر اينكه هنوز نتوانستهام قطعهاي در رثاي استاد صبا بسازم كه در خور ايشان باشد. البته دو سال است كه دارم روي اين موضوع فكر ميكنم و اميدوارم روزي برسد كه بتوانم قطعهاي در خور استاد گرانقدرم، صباي موسيقي ايراني بسازم.
آقاي خرم، در بين برخي موزيسينهاي متاخر كساني گفتهاند كه استاد صبا بعضي جاها خارج ساز زدهاند...
اولا بايد بگويم كساني كه اين حرفها را ميزنند كارهاي استاد صبا را كه در جواني ميزدند، نشنيدهاند. ايشان بسيار به اين ساز مسلط بود و ميزان اين تسلط تا حدي بود كه تكنيكهاي خيلي سختي را روي ويلن پياده ميكرد. اتفاقا يك بار در تالار رودكي به بهانه سالمرگ صبا شورايي تشكيل شد كه در اين شورا هنرمندان زيادي حضور داشتند و من اين موضوع را مطرح كردم چون بعد از مرگ صبا كمكم شايعاتي پخش شده بود كه صبا گاهي اوقات خارج ميزده. من گفتم اين مساله بايد توسط كساني كه با استاد صبا كار كردند و شاگرد ايشان بودند بررسي شود. من مثالي زدم و گفتم اگر به كسي بگوييم يك راه آسفالت و صاف را برو خيلي قشنگ و بدون لغزشي اين راه را ميرود اما اگر قرار باشد كوه دماوند را بالا برويد وقتي به قله ميرسيد سه دفعه هم پايتان لغزيد اشكال ندارد. اول بايد كار را انجام دهيد و ببينيد چقدر كار مشكلي است بعد شروع كنيد به ايراد گرفتن از او. درثاني اغلب كارهايي كه ما از استاد صبا ميشنويم مربوط به اواخر عمر ايشان است كه ايشان بيمار بوده و از نظر جسمي ضعيف شده بودند. من در جواني سازهايي از ايشان شنيده بودم كه هرگز در زندگيام مثل آنها را نشنيدهام.
از طرفي من هرگز نديدم كه استاد صبا هيچ وقت هنر كسي را تكذيب كند. چون او معتقد بود بهترين قاضي مردم هستند و البته اين را به ما هم ياد داد. سعدي در بيتي زيبا ميگويد: بود مرد اگر از هنر بهرهور هنر خود بگويد نه صاحب هنر.
هنر اگر خوب باشد زمان و نسلها را درمينوردد و به جلو ميرود ولي اگر نباشد با تبليغ و چه و چه باقي نميماند. چون بايد عوامل زيادي در يك نفر جمع شود تا او را به يك هنرمند واقعي تبديل كند. اين عوامل عبارتند از يك استاد خوب و واقعي و نيز كوشش و عشق و شوق. در حقيقت دو بال براي پرواز وجود دارد.
يك بال براي كوشش و پشتكار است و بال ديگر براي شوق و عشق. اين دو بال هستند كه يك نفر را بلند ميكنند. به نظر من يك هنرمند نبايد به علت جلب تشويق ديگران به دنبال هنر برود بلكه بايد براي لذت بردن خود از موسيقي و درك ذات موسيقي ساز بزند. اين نطفه شوق و عشق را در هنرمند ايجاد ميكند و شهرت را هم به دنبال ميآورد. نبايد فراموش كنيم كه قدر هر كس به قدر همت اوست... .
نيوشا مزيدآبادي، مسعود رفيعيطالقاني
خانم محترم و گرامی
خبر فوت صبای عزیزم که پس از مدتی بوسیله مجله ماهیانه اطلاعات رسید مرا کوفته و ناتوان کرد؛ من همواره نگران بیاعتنایی آن مرحوم به بهداشت بودم و هنگامی که عروسی کرد و شما را شناختم با کفایت و درایتی که در شما یافتم امیدوار شدم که صبا بهترین رفیق شفیق،غمخوار و پرستار خود را یافته و از این بابت آسوده خاطر بودم. ولی نمیدانم چه شد که اجل به این زودی یعنی در جوانی این وجود هنرمند با ذوق را از میان ما ربود!
خداوند به شما و فرزندان عزیزتان بردباری عطا فرماید. مطمئنم که شما وظیفه مادری را بخوبی انجام خواهید داد.هر خدمتی که از دست من برآید از جان و دل حاضرم.
ارادتمند
علینقی وزیری