هر نفس آهی است
کز دل خونی است
لحظه ها ی عمر بی سامان
میرود سنگین
اشک خون آلود هم دامان
می کند رنگین
به سکوت سرد زمان
به خزان زرد زمان
نه زمان را درد کسی
نه کسی را درد زمان
بهار مردمی ها طی شد
زمان مهربانی ها طی شد
آه از این دم سردی ها
خدایا
نه امیدی در دل من
که گشاید مشکل من
نه فروغی روی مهی
که فروزد محفل من
نه همزبان درد آگاهی
کنار ناله ای خرد با آهی
داد از این بی دردی ها
خدایا
نه صفایی ز دم سازی به جام می
که گرد غم ز دل شوید
که بگویم راز پنهان
که چه دردی دارم بر جان
وای از این بی هم رازی
خدایا
وه که به حسرت عمر گرامی سر شد
همچو شراری از دل آذر بر شد خاکستر شد
یک نفس زد و هدر شد
روزگار من به سر شد
چنگی عشقم راه جنون زد
مردم چشمم جامه به خون زد
دل نهم ز بی شکیبی با فسون خود فریبی
چه فسون نا فرجامی
به امید بی انجامی
وای از این افسون سازی
خدایا |